سلام مسافر جزیره ی متروک قلبم
دلم برای خودت و وبلاگت تنگ شده بود برای اینکه واسه تو و از تو بنویسم اون روز با خودم عهد کردم ازت نخوام که کاراتو ول کنی و بیای فقط بخوام که وقتت آزاد شد بهم خبر بدی می خواستم ببینم میشه که یه دل سیر ببینمت و بعدا برگردم که خب خواست خدا این بود که اون روز ... واقعا شبیه یه علامت سوال بزرگ بودی علامت سوالی که نمی شه ساده از کنارش گذشت اما خب... خوشحالم کاری که کردم اشتباه نبوده فکر نمی کنم هیچ وقت مثل اون شب دیده باشمت شایدم من هیچ وقت مثل اون شب نبودم نمی دونم چرا اونجوری شده بودی کاش می دونستم و می تونستم کاری کنم یه چیز عجیبی توی چشمات بود یه نیروی عجیب که نمی فهمیدمش یه جورایی هم دلم شور میزنه میگم شاید باید کاری کنم شاید دارم زمان مهمی رو از دست میدم و هزار تا شاید دیگه اما نمی خوام به خاطر هیچ کدوم از این شاید ها آزارت بدم اگر حس کردی باید چیزی بگی یا اینکه من باید چیزی رو بشنوم یا هرچیز دیگه ای بدون که من میشنوم شاید بیشتر از همیشه می شنوم دلم برات تنگ شده دیشب به طرز عجیبی ناخودآگاه اینو با خودم زمزمه می کردم یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت دیشب خواب عجیبی دیدم خواب دیدم یه جایی ایستادم و از دور نگاهت میکنم یه عده دور تو جمع شدن و تو داری باهاشون حرف میزنی از پشت سر بهت نزدیک شدم انقدر صبر کردم تا اونا یکی یکی رفتن فقط دو سه نفری پیشت بودن بالاخره متوجه من شدی با اشاره ازم پرسیدی کاری باهام داری؟ منم اومدم نزدیکتر و زیر گوشت گفتم: میخواستم بگم دوست دارم.همین!به کارات برس بعدشم یه لبخند زدم و ازت دور شدم تا مزاحمت نباشم دیگه چیزی یادم نمیاد یا باقی خوابم یادم رفته یا بیدار شدم فقط همین یادم بود چه تعبیری داره خدا میدونه اما تقریبا مطمئنم این آخر خوابم نبوده خب مسافر عزیزم مراقب خودت باش
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط مسافر |
میوه کاج سبز من یادته؟
روزای اول با هم بودنمون بهم داده بودیش خیلی دوسش داشتم و همیشه همراهم بود بعد چند وقت رنگش عوض شد تو همون پاک بهت نشونش دادم و گفتم اینو یادت میاد؟ وقتی بهم دادیش سبز بود اما الان ببین چه شکلی شده گفتی اینو دادم بهت و بهش گفتم که غماتو بگیره انقدر غصه خوردی این شکلی شده دیگه بیشتر از ۲ سال میگذره و من هنوز دارمش دیگه جایی برای گرفتن غم من نداره حتی وقتی بی قرارت میشم و تو دستم میگیرمش بو میکنمش و برمیگردم به همون روزا لحظه لحظه ی اون روز توی خاطرم مونده درست مثل یه بچه ی شیطون شده بودی تمام نیمکت پر از میوه های درشت و ریز کاج شده بود مثلا باهات قهر کردم و تو دونه دونشونو انداختی فقط اون کاج سبز و کوچیک موند و دادیش به من یکی از بهترین خاطراتم با تو بود اولین سفری که رفتی یادت میاد؟ اولین باری بود که برای چند روز از هم دور بودیم همش میرفتی گوشه ی باغ و بهم زنگ میزدی یا برام مینوشتی که دارم به ماه نگاه میکنم و ... آخ که چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده دلم میخواست خدا نصف عمر منو میگرفت اما بجاش چند روز از اون روزا رو بهم برمیگردوند اولین بار توی زندگیم بود که میفهمیدم دوست داشتن چیه میفهمیدم عشق چه حس و حالی داره اولین بار بود که با تمام وجودم احساسش میکردم حتی نگرانی برای تو یه حس دلنشین بود انتظار برای دیدن کسی که دوسش داری و نگاه کردن به ساعت زودتر اومدن سر قرار و نگاه کردن به مسیر زود اومدن تا مبادا لحظه ای از با هم بودنمون از دست بره بی توجهی به ساعت برای برگشتن به خونه بارون که قطره قطره منو یاد تو مینداخت قدم زدن تو هوای سردی که همه ازش گریزون بودن اما من و تو قدم میزدیم بدون اینکه احساس سرما کنیم حتی درس خوندن توی اون هوای سرد شیرین بود چون ما کنار هم بودیم و گذر زمان احساس نمیشد هات چاکلت تو هوای سرد زمستون و توی اون کافه ی خلوت پیرمردی که با دیدن من و تو لبخند میزد انگار اونم احساس ما رو درک میکرد و براش شیرین بود صدای سیاوش قمیشی که هر دو دوسش داشتیم نگاه کردن به آسمون و حرفای تو راجع به نجوم حرفایی که بعصی وقتا چیزی ازش نمیفهمیدم اما گوش میکردم و دوسشون داشتم چون تو دوست داشتی حتی کبوترا و گنجشکایی که بعضی وقتا بهشون حسودی میکردم چون تو با دیدنشون ذوق میکردی و دوسشون داشتی بهشون حسودیم میشد چون تمام احساسم مال تو بود دلم میخواست تمام احساس تو هم مال من باشه چهارتا نیمکت و حوض و فواره ی کوچیک آره منظورم همون پارک کوچیکه ست که تو به این اسم میگفتی نمیدونستم از کدوم سمت میای و همش دور خودم میچرخیدم اولین باری که برام گل خریدی و پرپر شده بهم رسوندیش منم تمام گلبرگای قرمز اونو خشک کردم و نگه داشتم نمیدونم احساس قشنگ اون روزت هنوزم یادت هست یا نه اون روزی که ۳ شاخه گل رز توی کوله گذاشته بودی و برام آوردی شب قبل توی کویر بودی و من حالم خوب نبود تک تک گلهایی که بهم دادی خشک کردم و نگه داشتم من با گل خوشحال میشدم و تو با شکلاتایی که برات میخریدم مثل یه بچه با ولع شیطنت آمیزی میخوردیشون و من میخندیدم نیمه شبایی که می اومدی و من کنار پنجره بودم قبول کن که فراموش کردن اونهمه خاطره تلخ و شیرین سخته تو منو خوب میشناسی و میدونی که خیلی سخته هر لحظه که بهت فکر میکنم تمام خاطراتم برام زنده میشه به هر چیزی که نگاه میکنم به یاد تو می افتم اگه الان بخوام بنویسم حالا حالاها جا دارم برای نوشتن نمیدونم چرا اینا رو نوشتم اما بی وقفه فقط نوشتم دلم برای تو و جزیره ی متروک تنگ شده بود چقد دیوونگی دارم...تمام قلبم آشوبه تو آرومی نمیدونی چقد دیوونگی خوبه
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط مسافر |
حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم باز سرنوشت و انتهای آشنایی باز لحظه های غم انگیز جدایی باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن پای دنیای تو موندم مث عاشقای عالم تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم مث آینه روبرومه حس با تو بودن من دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن باز سرنوشت و انتهای آشنایی باز لحظه های غم انگیز جدایی باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط مسافر |
اين حال من بی توست بغض غزلی بی لب افتاده ترين خورشيد زير سم اسب شب اين حال من بی توست دلداده تر از فرهاد شوريده تر از مجنون حسرت به دلی در باد اینو یادت میاد؟ بدجور دچار تضاد شدم همه چیزو میذارم کنار هم دلم میخواد همش مربوط به من باشه اما میگم تو که دیگه منو دوست نداری پس نمیتونه راجع به من باشه از طرفی دلم نمیخواد راجع به من باشه چون دور بودن ازت برام سخت تر میشه هرچی به خودم دروغ میگم باورم نمیشه دلم زیر بار نمیره که دل بکنه امشب سد چشمام شکست و نتونستم جلوی بغضمو بگیرم حالا هیچی نمیتونه جلو اشکامو بگیره چقدر دلم میخواست الان میتونستم پیشت باشم میتونستم سرمو بذارم روی شونت و های های گریه کنم این اشکایی که روی گونه من میغلته رو پاک میکردی مثل وقتی که از جدایی میگفتی و گریه میکردم اونوقت بهم میگفتی گلم...من که هنوز هستم پس چرا گریه میکنی؟ انقدر باهام حرف میزدی تا آروم بشم یادت میاد چه شبایی تا صبح با هم سر کردیم؟ وقتایی که پشت تلفن باهم گریه میکردیم یادت میاد؟ کجایی که حال الانم رو ببینی؟ تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو میمیرن واسه ی با تو نبودن انتقام از من میگیرن به آهنگ وبلاگت گوش دادی؟ با جدایی هیچی تموم نمیشه عاشق از عاشقی سیر نمیشه جدا شدن ازت نمیتونه هیچی رو برای من عوض کنه نمیتونه دلمو ازت دور کنه شنیدم میگن از دل برود هر آنکه از دیده رود از دیده رفتی اما از دل نرفتی چه حکمتی تو کار خداست نمیدونم با گذاشتن تو توی زندگیم میخواست چیکار کنه هنوزم نفهمیدم فقط میدونم حق من نیست باهام اینجوری بازی کنه واقعا حقم نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مسافر |
شاید بهم بخندی و به نظرت مسخره بیاد اما من مینویسم
این مدت به دو دلیل سعی کردم ازت فاصله بگیرم یکی اینکه شاید با دور بودنم بفهمم چقدر تو زندگیت جا دارم بفهمم با نبودنم چقدر جای خالیمو حس میکنی البته مثل همیشه خودم نتیجه نگرفتم و قضاوت نکردم دلیل دیگه خودم بودم چون حدس میزدم کنکور قبول بشم میدونستم مجبور میشم ازت برای مدت طولانی دور بمونم خواستم خودمو برای این دوری آماده کنم اما نشد فقط زجر کشیدم و با خودم جنگیدم و از پا در اومدم الان خیلی دلم برات تنگ شده و بغض داره خفه م میکنه به آی دی روشنت زل زدم و نمیتونم چیزی بنویسم خواستم بهت زنگ بزنم اما نتونستم چون میدونم با شنیدن صدات بغضم میترکه و نمیخوام ناراحتت کنم کاش الان میتونستم بیام جلوی پنجره خونتون بمونم و بهش خیره بشم کاش امشبم مثل دیشب بارون بیاد هرچی گوش میدم که آروم کنه بیشتر بیتابم میکنه تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن خاطره هامو نگه دار اما دستامو رها کن میدونم تا ابد اونجا نمیمونم و باز میبینمت اما... خیلی سخته گفتن حسی که الان دارم در آستانه ی سفر،پشت نگاه بدرقه،گریه نکن،نگاه کن،مرا به خاطر بسپار! سر همان کوچه ی سبز،که میرسد به انتظار،من ایستاده ام هنوز... مرا به خاطر بسپار! ای صمیمی! ای خوب! گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی ای قدیمی! ای خوب! تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم دائم از خنده لبانت لبریز خانه ات پرگل باد حس میکنم حرف زدن باهات از همیشه برام سخت تر شده بغض راه گلومو گرفته و فقط دستام میتونه بنویسه اگه گریه امونم بده میگم غم دل...حرفای عمری نگفته تموم حرف و اشک روز خلوت کی دیده...طاقت آورده...شنفته؟ هیچ آهنگی آرومم نمیکنه..هیچی!!! ای چراغ هر بهانه از تو روشن...از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه باز میای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی منو گنجشکا میمیریم تو اگه خونه نباشی همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام عطر حرفای قشنگت عطر یه صحرا شقایق تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق شعر من رنگ چشاته رنگ پاک بی ریایی بهترین رنگی که دیدم...رنگ زرد کهربایی من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط مسافر |
دروغ گفتن واسه بعضیا خیلی آسونه و واسه بعضیا خیلی سخته
و از همه سخت تر اینه که به خودت دروغ بگی
و از اونم سخت تر اینه که دروغ خودت به خودتو باور کنی
روزه های این چند روز من همه به باد رفت
چون به خودم دروغ گفتم!
دروغ گفتم که دلم اصلا برات تنگ نشده
دروغ گفتم که دور بودن ازت خیلی آسونه
دروغ گفتم که میتونم اصلا بهت فکر نکنم
دروغ گفتم اما باورم نشد!
فقط برام سواله که تو این چند روز دلتنگم نشدی؟
اصلا نگران حال و روزم نشدی؟
چی کار میکردی که اصلا بهم فکر نکردی؟
یا فکر کردی و تو هم به روی خودت نیاوردی؟
این چند روز چجوری گذشت و کی گذشت؟
پر شدم از علامت سوالای بی جواب!؟؟؟؟؟؟؟
چقدر پر شدم از هیچ
خالی خالی خالی!!!
تنها نرو این راه رفتن نیست
دنیای تو چیزی بجز من نیست
تو از خودت چیزی نمیدونی
تنها نرو،تنها نميتوني!!!
ميري كه با فكر تو تنها شم
ميري كه همدرد خودم باشم
تو آخر راهو نميدوني
تنها نرو،تنها نميتوني
من حال اين روزاتو ميدونم
چيزي نگو چشماتو ميخونم
اين جاده تا وقتي نفس داره
چشماشو از تو بر نميداره
من از هواي جاده دلگيرم
از فكرشم دلشوره ميگيرم
اين آينه تو فكر شكستن نيست
باور نكن،اين صورت من نيست
دستامو با احساس تو بستم
من بينهايت با تو همدستم
تا جاده ميره سمت بيراهه
گم كن منو،اين آخرين راهه
من حال اين روزاتو ميدونم
چيزي نگو چشماتو ميخونم
اين جاده تا وقتي نفس داره
چشماشو از تو بر نميداره
من از هواي جاده دلگيرم
از فكرشم دلشوره ميگيرم
اين آينه تو فكر شكستن نيست
باور نكن،اين صورت من نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مسافر |
این روزا دلم بدجور تنهایی میخواد
از طرفی نمیتونم ازت بی خبر بمونم میرم تو خودم و ساعت ها فکر میکنم خیلیاشم مربوط به خودمونه انقدر تو خیال باهات حرف میزنم به خودم میام میبینم چند ساعت گذشته وقتی دست میبرم به گوشی که زنگ بزنم نمیتونم خودمم نمیدونم چرا اینجوری شدم وسطاشم همش حس میکنم از دستم ناراحتی همش با خودم دعوا میکنم که هوی تو چه مرگته؟ چرا بهش زنگ نمیزنی حرف بزنی؟ چرا خفه خون گرفتی و لال شدی؟ چرا داری اینجوری میکنی با خودت و اون؟ بعدشم باز میمونم که چیکار کنم فکر کنم کم کم دارم دیوونه میشم دارم نگران میشم چون نمیدونم چه مرگمه نگرانم برای تو...خودم...خودمون این روزا...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط مسافر |
Let your private emotion come to me
Every endless night has a dawning day
Every darkest sky has a shining ray
And it shines on you baby can't you see
You're the only one who can shine for me
It's a private emotion that fills you tonight
And a silence falls between us
As the shadows steal the light
And wherever you may find it
Wherever it may lead
Let your private emotion come to me
Come to me
When your soul is tired and your heart is weak
Do you think of love as one way street
Well it runs both ways, open up your eyes
Can't you see me here, how can you deny
Every endless night has a dawning day
Every darkest sky has a shining ray
It takes a lot to laugh as your tears go by
But you can find me here till your tears run dry
It's a private emotion that fills you tonight
And a silence falls between us
As the shadows steal the light
And wherever you may find it
Wherever it may lead
Let your private emotion come to me
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط مسافر |
امیدوارم همیشه انقدر خوش باشی
انقدر که به راحتی این چند روز فراموشم کنی
انقدر که دیگه به حال و روز من فکر نکنی
انقدر که یادت بره معنی و مفهوم دلتنگی چیه
انقدر که حتی ندونی نگرانی چه حسیه
انقدر که انگار کنی هیچ وقت وجود نداشتم
امیدوارم همیشه خوش باشی![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط مسافر |
با نهایت تاسف باید اعلام بکنم صبح خروسخون که بشه این دلو اعدام میکنم ((افشین سیاهپوش)) از این به بعد احساساتمو با خودم به گور میبرم! امشب از حافظه ی من هیچ وقت پاک نمیشه! هیچ وقت! از امشب حرف حرف تو! تو میترسی از آخرش تو میترسی از عاقبتش من دیگه خودخواه نیستم اگه تو اینجوری میخوای... بیا اینم بیل و کلنگ! قبرشو بکن و دفنش کن که دیگه صداش در نیاد اینجوری همه چیز safe پیش میره خیال توئم راحته و نگرانی نداری نه برای خودت نه برای من باور کن اگه تو اینجوری آرومی... فاتحه مع الصلوات توئم منو همونجوری ببین که بقیه میبینن یه دوست عادی من فیلترو شکستم تا شاید بتونم حال تورو بهتر کنم اما نگرانت کردم و معذرت میخوام از این به بعد تو دلم بهت میگم دوست دارم اگه اونم ناراحتت میکنه تو دلمم نمیگم تو بگو چیکار کنم منم همون کارو میکنم اولش ناراحت و عصبانی بودم اما الان نه ناراحتم و نه عصبانی فقط اومدم بگم تصمیم با توئه چون من از اولشم به پایان فکر نکردم و نمیکنم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط مسافر |
| ||||||